my lovely poems
پنجره را باز میکنم احساس قشنگ ِ " تو
" می آید می نشیند بر پرده بر دیوار من گیج ِ این همه " تو
" مست ِ مست کنار می آیم با خودم و با احساس ِ قشنگی که "
تـــو " یی زندگی می کنم دوست
داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه سکوت است شب فراگير شد يكي در زد تا رسيدم دو بار ديگر زد چون با او روبروشدم گفتم؛ آفتاب از كدام سو سر زد گفتم اكنون كه آمدي بنشين تا بگويم چگونه او پر زد با سهتارم چهارگاه زدم او گرفت و سه گاه بهتر زد بعد از آن اصفهان و راه عراق شور وانگه بيات آذر زد رعشه بر تار و پود من افتاد لحظهاي كه به سيم آخر زد من نميگويم درين عالم گرم پو، تابنده، هستي بخش چون خورشيد باش تا تواني، پاك، روشن، مثل باران، مثل مرواريد باش... ♥ کلبــه عشـق من و تو♥ خدایا ... حقیقت دارد که تو میتوانی با دستهای من سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است بـعـضـیا رو بـایـد از تـو رؤیـات بـکـشـی هم آغوش … مینشینم روی پایت تا تو را شیدا کنم وقتی خاطراتت زیاد می شه، دیوار اتاقت پر عکس می شه ... هر چه بیشتر میاندیشم، لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایتان رنگارنگ سال نو مبارک لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام احمد شاملو از كجا آمده بود؟ به كجا
مي رفت؟ تنها دو جاپا ديده مي شد
، شايد خطايي پا به زمين نهاده بود ناگهان
جاپاها براه افتادند ، روشني همراهشان ميخزيد جاپاها
گم شدند، خود را از روبرو تماشا كردم گودالي از مرگ پر شده بود
، و من در مرده خود براه افتادم صداي
پايم را از راه دوري ميشنيدم، شايد از
بياباني ميگذشتم ، انتظاري گمشده با من بود ناگهان
نوري در مردهام فرود آمد، و من در اضطرابي زنده شدم دو جاپا هستيام را پر
كرد ، از كجا آمده بود؟ به كجا ميرفت؟ تنها دو
جاپا ديده ميشد ، شايد خطايي پا به زمين نهاده بود سهراب سپهری رفتی و نمی شوی فراموش می آیی می روم من از هوش سحر است کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بنا گوش سعدی چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست درين آشفته اندوه نگاهم تو را مي خواهم اي چشم فسون بار كه مي سوزي نهان از ديرگاهم چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟ زبان بگشا كه مي لرزد اميدم نگاه بي قرارم بر لب توست كه مي بخشي به شادي هاي نويدم دلم تنگ است و چشم حسرتم باز چراغي در شب تارم برافروز به جان آمد دل از ناز نگاهت فرو ریز اين سكوت آشناسوز هوشنگ ابتهاج راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنید. بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید. فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود. برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد. فریدون مشیری پیچیده در لحاف کوران عاشقی رفتی ولی بدان
این رختخواب به عطر نفسهای تو عادت دارد ... گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟ شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟ پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟ تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم آن برگ های سر آغاز سال کو ؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟ قیصر امین پور![]()
![]()
خوش می تراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟
او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته
پرورده جانم از عشق در دامن بهاران
در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان
دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی
بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی
این راز شور عشق است یک رمز جاودانی
بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

"فریدون مشیری"
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم،دوست می دارم عشقم
تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ...
یکی از آن گریه های شیرین کودکی ام را پس بده ...
سرزمین
نگاهت را
روی کدامین گسل بنا کرده ای ؟.......
که
اینگونه
شب وروز دلم در حال لرزیدن است
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
بیصدا رها میکند, بغض زخمهایــــَش را...
و همه میگوینـــــــــد.....
خوش به حالش چه آســــان فراموش کرد!!!
بـه سمـت ِ تلفُـن مـی رود و
بـاز میگـردد
چـون کودکـی کــه بــه او گفتهانــد
شیرینـی روی میـز
"مــال ِ مهمـــانهـاست" ...
بـیـرون و مـحـکـم بـغـل کـنـی !
بـعـد آروم در گـوشـش بـگـی :
آخـه تـــو چـرا واقـعـی نـیـسـتـی لامـصـب ...!
در آغوشم بگیر …
آن چنان خسته ام
که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود
در این هوای دلگیر
مرا محکم بفشار …
برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار …
به من ببخش نوازش دستت را
با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت
و مرا نوازش بده در این روزها
با یاد دلنشینت …
بگذار من نیز
تو را در اغوش گیرم …
و لب بر لبهای تو گذارم
تا دریابی چه قدر دوستت دارم…
تا که شاید من رگ خواب تو را پیدا کنم
مینهم لب را به لبهایت مگر رسوا شوی
تا که شاید لحظهای با بوسهای اغوا شوی
میگشایم لب به زیر گوش تو با دلبری
تا که شاید چشم خود بندی به روی دیگری
میخرامم نرم و نازک سوی آغوشت چو مار
تا که شاید از کفت گیرم عنان و اختیار
ادامه مطلب
ولی ...
همیشه دلت واسه کسی تنگ می شه که "نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی" ...

بیشتر به این نتیجه میرسم
که هیچ چیز هنرمندانهتر از
عشقورزی به یکدیگر نیست.
ونسان ونگوک
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند
گروس عبدالملکیان
![]()
ادامه مطلب
نوري به روی زمين فرود آمد ، دو
جاپا بر شنهاي بيابان ديدم![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
| Design By : Pichak |


