تبليغاتX
my lovely poems




my lovely poems

پنجره را باز میکنم

 

احساس قشنگ ِ " تو " می آید

 

می نشیند

 

بر پرده

 

بر دیوار

 

من

 

گیج ِ این همه " تو "

 

مست ِ مست

 

کنار می آیم با خودم

 

و

 

با احساس ِ قشنگی که " تـــو " یی

 

زندگی می کنم


27945231104237491818.jpg

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:35 توسط افسانه |

دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه سکوت است


و گاه ابرازعلاقه با یک بوسه


84831884110865048913.jpg

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:15 توسط افسانه |

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی



نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:25 توسط افسانه |

شب فراگير شد يكي در زد

تا رسيدم دو بار ديگر زد

چون با او روبروشدم گفتم؛

آفتاب از كدام سو سر زد

گفتم اكنون كه آمدي بنشين

تا بگويم چگونه او پر زد

با سه‌تارم چهارگاه زدم

او گرفت و سه گاه بهتر زد

بعد از آن اصفهان و راه عراق

شور وانگه بيات آذر زد

رعشه بر تار و پود من افتاد

لحظه‌اي كه به سيم آخر زد


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:23 توسط افسانه |

من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

چون خورشيد باش

تا تواني،

پاك، روشن،

مثل باران،

مثل مرواريد باش...


"فریدون مشیری"


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:22 توسط افسانه |

♥ کلبــه عشـق من و تو

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم،دوست می دارم عشقم


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط افسانه |

خدایا ...

تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ...

یکی از آن گریه های شیرین کودکی ام را پس بده ...


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:16 توسط افسانه |

تو خود بگو !

سرزمین 

نگاهت را 

روی کدامین گسل بنا کرده ای ؟....... 

که 

اینگونه 

شب وروز دلم در حال لرزیدن است

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:15 توسط افسانه |

حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من

سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را فیروزه‌ای کنی

باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای



                            حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو

با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم

باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌

تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،


تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن

خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود

حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است




نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:14 توسط افسانه |

شبها زیر دوش آب ســرد..

بیصدا رها میکند, بغض زخمهایــــَش را... 

و همه میگوینـــــــــد.....

خوش به حالش چه آســــان فراموش کرد!!!


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:12 توسط افسانه |

دستــم

بـه سمـت ِ تلفُـن مـی ‌رود و

بـاز می‌گـردد

چـون کودکـی کــه بــه او گفته‌انــد

شیرینـی روی میـز

"مــال ِ مهمـــان‌هـاست" ...‎

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:11 توسط افسانه |

بـعـضـیا رو بـایـد از تـو رؤیـات بـکـشـی 

بـیـرون و مـحـکـم بـغـل کـنـی ! 

بـعـد آروم در گـوشـش بـگـی : 

آخـه تـــو چـرا واقـعـی نـیـسـتـی لامـصـب ...!


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:10 توسط افسانه |

هم آغوش …

در آغوشم بگیر …

آن چنان خسته ام

که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود

در این هوای دلگیر

مرا محکم بفشار …

برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار …

به من ببخش نوازش دستت را

با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت

و مرا نوازش بده در این روزها

با یاد دلنشینت …

بگذار من نیز

تو را در اغوش گیرم …

و لب بر لبهای تو گذارم

تا دریابی چه قدر دوستت دارم…


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:9 توسط افسانه |

می‌نشینم روی پایت تا تو را شیدا کنم

تا که شاید من رگ خواب تو را پیدا کنم

می‌نهم لب را به لب‌هایت مگر رسوا شوی

تا که شاید لحظه‌ای با بوسه‌ای اغوا شوی

می‌گشایم لب به زیر گوش تو با دلبری

تا که شاید چشم خود بندی به روی دیگری

می‌خرامم نرم و نازک سوی آغوشت چو مار

تا که شاید از کفت گیرم عنان و اختیار




ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:8 توسط افسانه |

وقتی خاطراتت زیاد می شه، دیوار اتاقت پر عکس می شه ...

ولی ...

همیشه دلت واسه کسی تنگ می شه که "نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی" ...


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:6 توسط افسانه |

خوشحالی آن چیزی نیست که میخواهید داشته باشید بلکه خواستن آن چیزیست که دارید.


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 15:56 توسط افسانه |

هر چه بیشتر می‌اندیشم،

بیشتر به این نتیجه می‌رسم

که هیچ چیز هنرمندانه‌تر از

عشق‌ورزی به یکدیگر نیست.‎

ونسان ونگوک



نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 15:55 توسط افسانه |



همیشه برای عاشق شدن

به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می رسی

که ماه را بر لبانت می نشاند

گروس عبدالملکیان‎


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 15:45 توسط افسانه |

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایتان رنگارنگ

سال نو مبارک 


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 21:24 توسط افسانه |

لبانت


به ظرافت شعر


شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند


که جاندار غار نشین از آن سود می جوید


تا به صورت انسان درآید


و گونه هایت

با دو شیار مّورب


که غرور تو را هدایت می کنند و


سرنوشت مرا


که شب را تحمل کرده ام


بی آن که به انتظار صبح


مسلح بوده باشم،


و بکارتی سر بلند را


از رو سپیخانه های داد و ستد


سر به مهر باز آورده ام


احمد شاملو


01512905805745152605.jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:35 توسط افسانه |


نوري به روی زمين فرود آمد ، 
 دو جاپا  بر شن‌هاي بيابان ديدم

از كجا آمده بود؟ به كجا مي رفت؟

تنها دو جاپا ديده مي شد ، شايد خطايي پا به زمين نهاده بود

ناگهان جاپاها براه افتادند ، روشني همراهشان مي‌خزيد 

جاپاها گم شدند، خود را از روبرو تماشا كردم

گودالي از مرگ پر شده بود ، و من در مرده خود براه افتادم 

صداي پايم را از راه دوري مي‌شنيدم،

شايد از بياباني مي‌گذشتم ، انتظاري گمشده با من بود

ناگهان نوري در مرده‌ام فرود آمد، و من در اضطرابي زنده شدم

دو جاپا هستي‌ام را پر كرد ، از كجا آمده بود؟ به كجا مي‌رفت؟

تنها دو جاپا ديده مي‌شد ، شايد خطايي پا به زمين نهاده بود


سهراب سپهری


35304531768020794694.jpeg

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 21:28 توسط افسانه |

رفتی و نمی شوی فراموش 

می آیی می روم من از هوش 

سحر است کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بنا گوش

سعدی


74032977301119845970.jpg




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:31 توسط افسانه |


چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست 

درين آشفته اندوه نگاهم 


تو را مي خواهم اي چشم فسون بار 

كه مي سوزي نهان از ديرگاهم 


چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟

زبان بگشا كه مي لرزد اميدم 


نگاه بي قرارم بر لب توست 

 كه مي بخشي به شادي هاي نويدم 


دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

چراغي در شب تارم برافروز


به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز اين سكوت آشناسوز 


هوشنگ ابتهاج


65946070588160534863.jpg

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 22:40 توسط افسانه |

 

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنید.

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید.


 فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد، مبادا

غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود.


برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن

مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.


17869445899046668893.jpg



نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 21:54 توسط افسانه |

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابيم

که در آن دولت خاموشیهاست 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

حميد مصدق

61405626892580584631.jpg



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:38 توسط افسانه |

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

فریدون مشیری


77010411546361084084.jpg

  

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 22:40 توسط افسانه |

پیچیده در لحاف

کوران عاشقی

رفتی ولی بدان

این رختخواب به عطر نفسهای تو عادت دارد ...


11958813033398111113.jpg


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 22:54 توسط افسانه |

 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟

 

پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار  را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

 

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سر آغاز سال کو ؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟


قیصر امین پور


91677342062817377709.jpg


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:27 توسط افسانه |


آخرين مطالب
» احساس قشنگ تو ...
» دوست داشتن
» گل سرخ
» سیم آخر
» مثل مروارید باش
» کلبه عشق
» کودکی ...
» سرزمین نگاهت
» در حضور تو بودن...
» بغض

Design By : Pichak